سيد محمد باقر برقعى

1510

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نازم آن شمشادپرور دشت را ، كز بىكسى * بيد مجنونش ، به دنبال نوازشها نرفت دست شستم از اميد نارساى سست‌گام * يك‌قدم با آرزو ، پاى توانفرسا نرفت ! صد بيابان شرم دارم ، در بروز عاشقى * هست مجنونى مرا ، يك كوچه با ليلا نرفت ! اين‌قدر ، در بهره از فرصت ، تعلّل تا به چند ؟ * خانه آبادان ، كه امروز آمد و فردا نرفت ؟ باز ، مىگويم به خود ، اى بر خرد آغشته جان * اهل معنا ، در پى مضمون بىمعنا نرفت همچو برگ افتاده‌ام در گوشه‌اى ، حيرت مكن * آب اگر عكس مسير خويشتن بالا نرفت ؟ نيست تنها شكوه از عهد شبابم ، بيش و كم * تا كدامين دوره از عمرم شهاب‌آسا نرفت ؟ كهربا رخ گشتم از پيرى ، ولى شوقم ، بجاست * رنگ رفت از شيشه امّا ، مستى از مينا نرفت آفرين بادا بر آن‌كس « رحمت » از اهل سخن * رفت از دنيا ، و ليكن ، شعرش از دنيا نرفت روزگار پيرى به روال گذشته ، چست و زرنگ * آمدم ، سوى حوض ، تيزآهنگ شير آب حياط ، بگشودم * پودرها را به جامه اندودم طشت در چشم من ، بزرگ آمد * گوسفندى ، به جلد گرگ آمد چنگ با رخت ، آشنا كردم * جامه را با فشار ، تا كردم گاه بالا كشاندمش ، گه زير * كه نبودى مرا ، جز آن تدبير آب از پيرهن جدا گرديد * وزن افزون از آن رها گرديد باز ديدم كه جامه سنگين است * در گمان من ، كه جامه‌ام اين است ؟ تار و پودش ، همان ، دوچندان سخت * سبكى ، پر گرفته بود از رخت